#_نبض_احساس_پارت_155
امير:فکرخوبيه بريم.
_اخ جووووون...
امير:اخ من قربون توبشم.
_اولين مسافرت باعشقم.به بقيه هم بگوديگه.
امير:به روي چشم.حالاکي ميريم؟!
_هرچه زودتربهتر.ماکه آماده ايم برنامه باشما.
امير:باشه پس من بابقيه هم حرف بزنم خبرشوبهت ميدم.
يکم ديگه بااميرحرف زدم وبعدش قطع کردم.
&&&&&&
توراه شمال بوديم.من واميرتوماشين امير.نيماورها،امين وغزل کوچولوشون عسل هم که پيش مامان بزرگ وبابابزرگش بود،سعيدوهستي وسايه ورايان.
اميرتوي ماشين مسخره بازي درمياوردوکلي ميخنديدم.سقف ماشين روهم بازکرده بودوصداي موزيک روبلندکرده بود.جاده برخلاف انتظارخلوت بود.ماشين سعيدکنارماشين ماقرارگرفت.شيشه هاشون پايين بود.
سعيدازتوي ماشين دادزد:داداش حواست باشه نخورنت.
romangram.com | @romangram_com