#_نبض_احساس_پارت_148


_ازاين تيپاجايي که دختراهستن نزن باشه؟

اميرخنديدوگفت:مخصوص خانممه.

اميرکه ازاتاق رفت بيرون سريع آرايش غليظم روپاک کردم وبه جاش يه آرايش مليح ودخترونه کردم.لباسي که امروزخريده بوديم روپوشيدم.لباسم طوسي بودانگاراوناهم ميدونستن که اميرچي ميپوشه شايدم فقط يه اتفاق تصادفي باشه.موهاموبازکردم وجلوشوکج ريختم وازروش يه شال حريرطوسي رنگ انداختم.وقتي ازخودم راضي شدم ازجلوي آينه دل کندم ورفتم توي سالن.

همه چشمارومن بودمخصوصااميرکه کپ کرده بودوچشم ازم برنميداشت.هستي اومدطرفم وبغلم کردم ودم گوشم آروم گفت:دخترتونيومده ميخواي داداشم روسکته بدي.اخه اين جنبه نداره که يهواينجوري مثه حوري بهشتي مياي جلوش.

ازحرفاي هستي خندم گرفته بودولي خودموکنترل کردم وفقط يه لبخندي زدم.باهمه سلام واحوال پرسي کردم.

امين:خب حالاکه عروس خانم تشريف آوردن بريم سراصل مطلب.شماديگه ماروميشناسين فک نميکنم نيازي باشه که بخوام ازشغل اميرورفتارش توضيح بدم.اميرپسرخيلي خوبيه اينوبه عنوان داداشش نميگم ازهرکي هم بپرسين همينوميگه اين دوتاجوون عاشق هم شدن وميخوان يه عمرزندگي روباهم بگذرونن وظيفه ي ماهم اينه که کمکشون وراهنماييشون کنيم آقاي پارسيان ماپدرومادري نداريم که الان اينجابه عنوان بزرگترمااين کاروانجام بدن من به عنوان بزرگترخانواده وداداش اميردخترتون نازنين روبراي داداشم اميرخواستگاري ميکنم.

بابا:بله اميرجان مثه پسرمه اينوخودشم ميدونه.من هميشه گفتم که نظربچه هام خيلي مهمه اگرم به نازنين دروغ گفتم فقط ميخواستم اين دفه مطمئن باشه ازاحساسش ازتصميمش وقتي اين دوتاجوون موافقن ديگه حرفي نميمونه ديگه.مبارکه.

همه دست زدن وميگفتن مبارکه.غزل وهستي اومدن پيشم وبوسم کردن ويه گردنبدطلاي سفيدانداختن گردنم.

غزل:نازنين جون اين انگشترمامان اميره وقتي اومدن خواستگاري من اينودستم کردن حالاقسمته توس که دستت کني مطمئنم اونم الان اينجاس وازاينکه بچه هاش خوشبختن خيلي خوشحاله.

غزل روبغل کردم وگفتم:مرسي غزل جون.

هستي:اهههه چرافيلم هنديش ميکنين؟ناسلامتي اومديم خواستگاري ها...


romangram.com | @romangram_com