#_نبض_احساس_پارت_146
_ببينين آقاي محترم اهل مقدمه چيني نيسم براي همين زودميرم سراصل مطلب نميدونم پدرمن برچه اساسي به شماقول داده ولي من کاملامخالف اين ازدواجم من يکي ديگه رودوست دارم وجزاون هيچ کسونميخوام شماهم حتمادلتون نميخوادباکسي ازدواج کنين که يکي ديگه رودوست داره وهمه ي فکرودلش پيش اونه.بهتره خودتون برين به همه بگين که ازمن خوشتون نيومده.
_ولي اگه باهمه اين وجودمن دوسش داشتم چي؟
امير...واقعاصداي اميربود...برگشتم سمتش درست روبروم بود...کت وشلوارطوسي باپيراهن ابي پوشيده بودوباهمون دسته گل درست جلوم وايساده بودوداشت باتعجب نگام ميکرد.
_امير؟!
امير:نازنين؟!
رفتم طرفش وبغلش کردم اشکم داشت درميومد.اونم دسته گل روگذاشت وبغلم کرد.بابغض گفتم:اومدي امير؟ميدونستم تنهام نميزاري...اميرايناميخوان منوبه يکي ديگه بدن...اميرمن نميخوام...جزتوکسي رونميخوام...
بغض توي گلوم اجازه ندادادامه بدم واشکام سرازيرشد
اميرمنوازخودش جداکردوباانگشت شصتش اشکاموپاک کردوگفت:هيييييش آروم باش خوشگل من.جزمن تومال هيچکسي نميشي من نميزارم که بشي.بيابشين اينجاتاتوضيح بدم جريان چيه.
باهم روي تخت نشستيم دست اميرتوي دستم بودنميخواستم به هيچ وجه جداکنم.
امير:ببين نازنين دوروزپيش به امين گفتم الان که همه چي روبه راهه بريم خواستگاري اونم گفت باشه هفته ديگه ميريم.همون روززنگ زده به بابات وقرارخواستگاري روواسه امروزگذاشته منم خبرنداشتم همين امروزبعدازظهربهم گفت کلي باهاش دعواهم گرفتم ولي ته دلم خوشحال بودم ازديت توهم دلخورشدم که چرانگفتي وقتي اومديم اينجافک کردم توهم دم دروايستادي ولي نبودي بابات همه چيوبهم گفت.گفت فقط ميخواسته بااين کارش مطمئن شه که نازنين واقعادوست داره يانه نميخواسته مثه دفه قبل بشه.
_ولي کارخيلي بدي کرد.ميدوني من تواين دوروزچي کشيدم.
romangram.com | @romangram_com