#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_420


و قبل از اینکه روزبه در بزند در را به رویش گشود و خودش در آستانه ي آشپزخانه دست به سینه منتظر ایستاد.

قلبش یک چیز می گفت و نگاه سردش یک چیز دیگر!

روزبه داخل آپارتمان شد، مثل همیشه خوش تیپ! موشکافانه تر از همیشه براندازش کرد. کت خاکستري رنگ اسپرتی تنش بود که

زیرش تیشرت زغالی یقه هفتی پوشیده بود با شلوار جین! چهره اش جذاب تر، نگاهش براق تر و لبخندش را که به زور می خواست مهار

کند، اما نمی توانست. توي دستش هم دسته گلی پر از رزهاي سرخ به چشم می خورد. مهرانا در دل گفت:

«! پس مامان بهش خبر داده ما برگشتیم خونه »

این قدر توي فکر بود که وقتی روزبه مقابلش ایستاد ناخواسته پرخاش کرد:

- دستتت به من بخوره جیغ می زنم!

روزبه فکر کرد مقصودش از دست زدن، کتک زدن است، براي همین بی تاب تر از قبل او را به سمت خودش کشید و توي آغوشش فشرد

و گفت:

- بهت گفتم بدون من جایی نرو! دور از من نمون! گفتم بی تو به سر نمی شود مهرانا خانم!

داشت دست پیش می گرفت که یک فصل گلایه ي حسابی و جانانه و پشت بندش هم کمی دعوایش کند که با شنیدن حرف مهرانا شوکه

شد!

romangram.com | @romangram_com