#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_99
نه بابا، من قبل از اينكه بغلش كنم دوسش داشتم، سر خيس شدن لباساش و ديده شدن موهاش مگه سگ نشدم؟؟؟ آره بابا من عاشقشم...
پيش خودم اعتراف كردم بعد از بيست و هشت سال عاشق شدم و يكی پيدا شد كه دل و دينمو ببره....
نميخواستم از اومدنش سواستفاده كنم مثل اون مرتيكه، قصد من فقط ازدواج بود!!!!...
ازدواج؟؟؟!!!
چه كلمه اي، حس می كردم برام زوده!!!!....
اما با وجود نفس، نه اصلا زود نبود كه ديرم بود....
چقدر فكركردم با خودم كه آرمان تو تنها كسی هستی كه ميدونی واقعا چه بلايی سرش او مده، تو همونجوري ميخوايش؟ ميتونی تحمل كنی؟؟؟ آره مگه چيه؟؟؟ خودش كه مقصر نبوده اون ازمنم پاك تره...
روي تختم دراز كشيدمو چشمامو بستم، با اومدن چهره عروسكی نفس جلوي چشمم رفتم توي آسمون...!!!
ديگه سعی نداشتم اونو از جلوي چشمم دوركنم و بهش فكر نكنم چون ميدونستم بی فايدس....
من عاشقش بودم و حالا آزادانه بهش فكر ميكردم....
به اين فكر می كردم كه اون چقدر كوچولو و دوست داشتنيه....
و با همين فكر به خواب شيرينی رفتم، خوابی كه خاطرات استخر و برام زنده می كرد!!!....
*فصل سيزدهم*
وقتی ساعت سه و نيم خوابيدم خب طبيعيه يازده پاشم ديگه اشكال نداره...
يه دوش گرفتم و رفتم پايين، مامان آتی نشسته بود پاي فيلماي خنك تركی ماهواره و چنان مجذوبش شده بود كه انگار واقعيت دارن...
من: سلام، صبح مامان خوشگلم بخير بی توجه به من سرشو تكون داد و گفت آتنا: ساعت خواب، ظهر بخير....
romangram.com | @romangram_com