#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_86



آرام: نميخواي ببريمش بيمارستان؟

من: نه چيز خاصی نيست، كمك كنين بره تو استراحت كنه...

نفس: همينجا خوبه ،ميشينم روي صندلی شمارو نگاه می كنم...

نفسمو با صدا فوت كردم بيرون و گفتم

من:لازم نكرده ،پات آويزون باشه ورم ميكنه، ببرينش تو.

به هزار بدبختی و آخ و اوخ بردنش داخل يكی از اتاقا و خوابوندنش روي تخت...

هيچكس نتونست براي رفتن به بيمارستان متقاعدش كنه، حتی مامان آتی و فرزاد...

بلاخره هر كسی رفت دنبال كار خودش و از نفس فراموش كرد....

اما من تا برگشتن به خونه توي فكرش بودم و نگران....

اگه نشكسته باشه حتما در رفته، به هر حال خودم زده بودم و ميدونستم چجوري زدم!!!!...

تقصيرخودش بود، بهش هشدار داده بودم كه با من لجبازي نكنه.....

حالا ديگه ميفهمه كه نتيجه لجبازي با من چی ميشه و منو مثل بقيه جدي ميگيره...

وقتی رسيديم خونه، بی توجه به آرام وآتی كه داشتن كمك می كردن نفسو ببرن داخل ،رفتم توي اتاقم و با لباسام افتادم روي تخت...

مثل هميشه جنازم رسيده بود خونه و از خستگی هلاك شده بودم....

چشمامو خيلی آروم روي هم گذاشتم تا به استقبال يه خواب شيرين برم....

با بستن چشمام ، يهو چشماي سگ دارش، موهاي بلند و زاغش، بدن نرمش...

اومد جلوي چشمم....

چشمامو باز كردمو دوباره بستم تا اون تصويرا رو توي ذهنم بهم بريزم اما بی فايده بود....


romangram.com | @romangram_com