#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_314
ديگم حوصله ندارم از اين حرفاي چرت و مسخره بشنوم تمومش كن. حرف ديگه داري؟ نفس: نه من: پس بريم تو
با ورودمون نگاه ها با خنده ثابت موند رومون.
بابا: چيشد؟ زدين حرفا تونو؟ من: بله
بابا: به تفاهم رسيدين؟
من: از اولم تفاهم داشتيم، فقط ميخواستيم يكم تنها باشيم.
بابا: پس مباركه
جمعيت كمی كه بودن شروع كردن به دست زدن. خوشحال بودم و توي دلم عروسی بود.
مامان: نفس جون شيرينی تعارف كن دخترم نفس شيرينی تعارف كرد و رو به روي من نشست
بابا: خب اگه موافق باشی بريم سراغ قضيه ي مهريه و مراسم و بقيه ي چيزا.
من: بله حتما
بابا: خب آرمان خان بايد بهت بگم كه اين نفس من خيلی نفسه و برام عزيزه.
طاقت ديدن يه لحظه ناراحتيشو ندارم اينو دارم از ته دلم ميگم و اصلا شوخی ندارم.
همه ميگن مهريه پشت وانه ي زنه منم قبول دارم و ميگم درست.
ول من ميگم مهريه هر چقدر كه باشه چه كم و چه زياد ولی من نظرم متفاوته اگه ببينم يه روز داري اذيتش ميكنی و اشكشو در آوردي دخترمو ازت ميگيرم و مهريشم نميخوام ولی بلايی به سرت ميارم كه بفهمی اذيت كردن نفس من چه عواقبی داره. اما اگه زن و شوهر باهم خوب و خوش باشن هر چی كه دارن و ندارن ماله همه درسته؟ من: كاملا
بابا: اين نظر من بود ولی ميخوام نظر خودتم بدونم.
من: من هرچی دارم و به دست ميارم متعلق به نفسه. هر چی شما امر كنين محترمه و من قبول دارم.
بابا: خب اول از همه يك جلد قران و آيينه و شمعدان كه بايد باشه...
و بعد از اون به تعداد سال تولدش سكه ي تمام بهار آزادي. فقط همين، چطوره؟ من: من حرفی ندارم
بابا: نفس بابا نظر خودت چيه؟ نفس: اين تعداد سكه خيلی زياده بابا: خب منكه ميگم، نظر خودتو بگو
romangram.com | @romangram_com