#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_187
من: جمع كنين بند و بساطتونو بريم.
آرام: آرمان هنوز سر شبه.
من: همين كه گفتم پاشين، باز فردا ميايم.
دخترا با اكراه بلند شدن و برگشتيم هتل.
ميدونستم كه اين سفر زهر مار هممون ميشه، هيچ فكري هم نميشد كرد مخصوصا با مرداي چشم چرون اينجا...!!!
نميشد كه يقشونو بچسبم همش بايد به اين دو تا تذكر ميدادم.
غر زدم
من: تقصيرخودتونه، چه خبره ديگه انقدر آشغال ميمالين به خودتون، از فردا ببينم تيپتون ضايس از خونه بيرون نميريم، شير فهم شد؟ هر دوتاشون ساكت بودن، داد زدم من: فهميدين؟
سرشونو آروم تكون دادن و رفتن توي اتاقشون و منم رفتم توي اتاقم...!!!
*فصل بيست و نهم*
دو سه روزي از اومدنمون به كيش گذشته بود و بجز اعصاب خرابی من بخاطر نگاه هاي هميشگی پسرا به نفس تقريبا بهمون خوش گذشته بود.
تمام جاهاي ديدنيشو رفتيم و دخترام كل كيشو بار زدن واسه خودشون...
اميد واسه ديشب براي برگشتمون بليط گرفته بود كه برگرديم ولی بخاطر نفس خانوم كنسلش كرديم و دوباره واسه فردا گرفتيم. آخه كلی تبليغات كردن كه امشب يكی از خواننده هاي مشهور و معروف و پرطرفدار كنسرت داشت و از قضا نفسم عاشقش بود و التماس كردكه بمونيم و بريم كنسرت، منم كه اگه نفس بگه بمير ميميرم.
منو آرام زياد طرفدارش نبوديم و واسمون فرق نداشت ولی بخاطر نفس قرار شد بمونيم.
نفس حمومه و آرام داره آماده ميشه كه بريم منم كه بيكار نشستم.
با صداي آخ وگرومپی كه از توي حموم اومد دلم تركيد.
از روي صندلی بلند شدم و پريدم سمت حموم همينطور كه در حمومو محكم می كوبيدم داد زدم من: نفس نفس چيشد؟
romangram.com | @romangram_com