#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_181
شايد منم اگه الآن پيش خانوادم بودم و يه داداش بزرگ داشتم وضعيتم اين نبود، اينجا جا تنگ نكرده بودم...
شايد زندگی سختی ميداشتم ولی در عوض يه داداش و بابا داشتم كه نگرانم باشن.
ميدونستم كه بجاش قلب خانوادم داره واسه خوشبختی من ميتپه ولی الآن...
معلوم نيست پدر و مادر اصليم كين و كجان؟ زنده ان مرده ان؟ اصلا خواهر يا برادري دارم؟ اگه دارم اونا كجان؟
اونام مثه من از مامان و بابامون دورن و با يه خانواده ديگه زندگی ميكنن يا با خانواده خودشونن؟
اگه پيش مامان و باباي خودمونن ميدونن يه خواهر دارن كه الآن معلوم نيست كجاست و چيكار ميكنه؟
اصلا معلوم نيست كه من واسه چی و چجوري رفتم توي پرورشگاه؟؟؟ ميدونی چقدر سوال ذهنمو مشغول كرده؟
خوشبحالت كه آرمانو داري، من اگه بجاي تو بودم ميرفتم از داداشم عذرخواهی ميكردم و ميگفتم ممنونتم كه نگرانمی مرسی كه به فكرمی، باشه من نميرم بجاش ميشينم خونه و از لحظه لحظه ي بودن با خانوادم لذت ميبردم...
هق هقم اجازه ي بيشتر سخنرانی رو ازم گرفت و از اتاق زدم بيرون.
خودمو انداختم روي تختم و واسه خودم كلی گريه كردم...
چقدر دلم ميخواست پيش خانواده خودم باشم يا حداقل بدونم كين و كجان و چرا منو از داشتن خودشون محروم كردن؟؟؟
كلی گريه كردم به حال خودم، دلم ميخواست يه پشتوانه قوي و محكم ميداشتم يه بابا و يه داداش مثل آرمان و فرزاد...
حالا تازه كمبود پدر و مادرمو حس ميكردم.
هرچندكه مامان و باباي خدا بيامرزم كه از بچگی بزرگم كردن و الان اين خانواده ي مهربون هيچی برام كم نذاشتن ولی خب با اينهمه توجه بازم دلم خانواده خودمو ميخواد...!!!
چند تا پيام از طرف مهسا دوستم كه تازه باهاش آشنا شده بودم برام اومده بود.
از بعد اون قضيه كه برام پيش اومد ديگه برام شد درس عبرت كه با چند نفر دوست بشم و تنها نباشم.
پيامارو باز كردم
مهسا: واسه تولدم يادت نشه بياي خفت كردم گفته باشم، اون بی اف خوشگلتم بيار.
من: ديوونه از الان ميگی واسه چند ماه ديگه؟!من تولدم همين چند هفته ديگس مثه تو نيستم.
romangram.com | @romangram_com