#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_177

من: ماااماااان.

آتنا: زهر مار مامان، آبرومو بردي پسر، من آخر از دست تو دق می كنم.

اخم كردم و گفتم من: عههه آتی، خدا نكنه...

آتنا: چرا انقدر دير اومدي؟

من: كار داشتم مامان جان گفتم كه شركت خيلی كار دارم.

آتنا: خوبه خودت رئيس شركتی، يعنی نميتونستی كاراتو بدي دست يكی ديگه يا بزاري واسه بعد؟

من: چون رئيسم كارم بيشتره ديگه مامان گلم، نميشد تمام تلاشمو كردم طرح بايد تا فردا ميرسيد.

آتنا: حالا دير اومدي به جهنم ديگه چرا نيومده برگشتی؟

من: بخدا انقد خسته بودم و هستم كه نميدونی اصلا نميتونستم بيشتر بمونم.

آتنا: خب حالا بگو ببينم چی گفتين بهم؟ نظرت چيه؟

من: خيلی خودخواه و مغروره در عين حال اخلاقش بر عكس سنش خيلی بچگونه و لوسه.

منكه ازش خوشم نيومد هيچ آخر بعد از كلی سخنرانی خانوم گفتن عاشق يكی از همكلاسياشونن..

بهم گفت بگم نميخوامش...!!!

آتنا: جدي؟ من: اوهوم...

آتنا: حالا ميخواي چيكار كنی؟ با خنده گفتم

من: هيچی ديگه تموم شد خطر از بيخ گوشم گذشت...

آتنا: خطر چيه ديوونه؟

از خداتم باشه درسته منم از افادش خوشم نيومد ولی برو يه فكري به حال خودت بكن تا موهات مثل دندونات سفيد نشده...

من: چشم به فكر ميوفتم حالا، بخدا يه اتاق بيشتر نگرفتما...


romangram.com | @romangram_com