#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_163
من: نفس، نفس صدامو ميشنوي؟ چشماتو باز كن بايد بريم بيمارستان.
هيچ عكس العملی نشون نداد، دست داغشو توي دستم گرفتم من: نفس اگه صدامو ميشنوي دستمو فشار بده خواهش می كنم...
بازم هيچی فقط هذيون ميگفت و ناله ميكرد....
بی ترديد شماره ي بهزادو گرفتم، خيلی طول كشيد تا جوابمو بده....
بهزاد: بله؟
من: الو سلام آرمانم بهزاد خوبی؟ بهزاد: به به آرمان خان بی معرفت...
پريدم وسط حرفش
من: ببين بهزاد كجايی؟ دستم به دامنت حال خواهرم خوب نيست ميتونی بياي خونمون؟ بهزاد: چشه؟
من: تب و لرز شديد داره، هذيون ميگه هر چی صداش ميزنم نميفهمه..
بهزاد: باشه تو پاشويش كن من ميام، آدرسو اس كن.
من: باشه فقط بهزاد جان زود بيايا...
بهزاد باشه...
بدون خدافظی قطع كردم، خدارو شكر كه خواهرمو نميشناخت، آدرسو اس كردم و دوباره مشغول پاشويه نفس شدم.
هی دستمالو خيس ميكردم و ميذاشتمش روي صورتش.
حالم خراب بود بغض كرده بودم.
ميدونستم صدامو نميشنوه، هر چند حالم انقدر بد بود كه اگه ميشنيدم مهم نبود...
دستشو گرفتم و نوازشش كردم، براي اولين بار اسمشو با عشق صدا زدم من: نفس عزيزم تورو خدا چشماتو باز كن دارم ديوونه ميشم گلم...
نفس عشق من بدون تو نفسم در نمياد تورو خدا پاشو.
نفسم اگه اين بلا بخاطر من سرت او مده غلط كردم من گه بخورم زن بگيرم پاشو مرگ من پاشو...
romangram.com | @romangram_com