#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_160
بی حال گفت
نفس: دارم اميدوار ميشم، يكم ديگه روت كار كنم وقتی در زدي صبر ميكنی تا جواب بدم...
بی توجه به حرفش گفتم من: مامان آتی ميگه شب نمياي؟ نفس: نه نميام...
من: چرا اونوقت؟
نفس: سرما خوردم حالم خوش نيست....
من: خب پاشو بريم دكتر چند تا آمپول ميزنی تا شب خوب ميشی.
نفس: واي آرمان تو رو خدا ول كن، من مامانو بزور راضی كردم نيام تو ديگه گير نده.
من: نميشه بايد بياي.
نفس: ميبينی كه حالم خوب نيست.
من: گفتم كه ميريم دكتر.
نفس: منم گفتم دلم نميخواد بيام.
ابرو بالا انداختم و گفتم
من: مجلس خواستگاري من بدون تو؟ امكان نداره فكرشم نكن.
ملتمسانه نگام كرد و گفت نفس: آرمااان...
اخم كردم و گفتم
من: آرمان بی آرمان، من دارم ميرم شركت شب ديرتر ميرم، برم اونجا تو نباشی من ميدونم و تو...
منتظر جوابش نشدم و راه افتادم به سمت اتاق خودم ميدونستم نمياد....
شك ندارم كه او نم منو دوست داره، اون روزي كه آتی گفت ميخواييم بريم خواستگاري قيافش ديدنی بود...
اگه بياد كه ينی واسش راحته توي خواستگاريم باشه ولی اگه نياد...
romangram.com | @romangram_com