#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_158
ديگه تحملم تموم شد، نميتونستم ادامه حرفاشونو گوش بدم ، داشتم از بغض ميتركيدم. بزور يه تشكر كردم و دوييدم توي اتاقم، از همون لحظه اشكم بند نيومد...
آرمان ازش خيلی تعريف كرد، حتما دوسش داره ديگه و گرنه اون از كسی محاله تعريف كنه...
خدايا من چقدر بدبختم؟؟؟ اينهمه بد بياري بد نيست؟ حالا عشقمم بايد داماد بشه؟ من چجوري بشينمو نگاه كنم؟
خدايا يا منو تا روز خواستگاري بكش يا آرمانو...
*فصل بيست و چهارم*
يه هفته به سرعت اينترنت پر سرعت گذشت...!!!!
امروز پنجشنبستو روز خواستگاري...
از بهار متنفرم....!!!!
درسته چهره ي قشنگی داره ولی خيلی جلف و سبكه اصلا از اينجور دخترا خوشم نمياد...
تنها دليل قبول كردنم اين بود كه ببينم نفس چی كار ميكنه...
قرار بود مامان آتی و خانواده ساعت شيش هفت برن خونه ي عمو سعيد ولی من چون حوصله ي اون همه موندن نداشتمو ميدونستم شامم اونجاييم كاراي زياد شركتو بهونه كردم و گفتم تا نه ميام....
اينكه آتی چقدر غرغر كرد سرم بماند...
از در اتاق بيرون اومدم و بعد يه سر زدن به سرويس بهداشتی رفتم پايين، آتی و فرزاد و آرام پايين سر ميز بودن و داشتن صبحونه ميخوردن.
صندليمو عقب كشيدم و همينطور كه مينشستم گفتم من: سلام صبح بخير.
آتنا: سلام به روي ماهت شا دوماد...
من: اوه اوه قربون مامانم بشم كه الآن نوشم ميخواد بنشونه رو پاش...!!!
فرزاد: آخ كه بري زودتر از دستت راحت بشيم.
romangram.com | @romangram_com