#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_156
ولی نه اون با همه اينجوريه...
اخلاقش درسته براي همه اينجوريه ولی تيپ و قيافه همه كه براش مهم نيست...
گريه كردنشونو گشنه موندنشونو بقيه كاراشون براش مهم نيست، آره اون منو دوست داره...
پس اگه منو دوست داره چرا قبول كرد بره خواستگاري؟ ياد ظهر سر ميز ناهار افتادم...
داشتم با اشتها غذامو ميخوردم كه آرمان از شركت اومد، خسته مونده بود ولی من عاشق همين قيافش بودم....
دلم براش ضعف رفت، كيفشو گذاشت يه گوشه و كتشو انداخت پشت صندلی و خودش ولو شد روش...
آتنا جون براش غذا كشيد و گذاشت جلوش.
آتنا: خسته نباشی پسر خوشگلم...
آرمان: مرسی، شمارو ديدم خستگيم در رفت.
فرزاد خان درحالی كه يه مشت سبزي توي دهنش ميذاشت گفت فرزاد: هزار بار بهت گفتم با زن من اينجوري حرف نزن مرتيكه...
آرمان: چيكار كنم ديگه قحطی دختره مجبورم...
فرزاد: غلط كردي كه مجبوري....
آرام: حالا ميخوايم برات بريم خواستگاري تا دست از سر كچل آتی برداري..
آب پريد توي گلومو شروع كردم سرفه كردن، آتنا جون زد پشتم آتنا: چيشد دخترم؟ تك سرفه اي زدم و گفتم من: هيچی پريد توي گلوم.
آرمان نگاه معنی داري بهم انداخت و گفت آرمان: به سلامتی ميخواين دامادم كنين بلاخره...!!!
فرزاد: ما كه گفتيم برو واس خودت زن پيدا كن تا بيايم خواستگاري...
آرمان: حالا من خجالتی تا آخر عمرمم نگم شما بايد بشينين نگا كنين پسرتون عذب بمونه...
آتنا: ديديم از تو بخاري بلند نميشه خودمون دست به كار شديم ديگه...
آرام: پنج شب خونه ي عمو سعيد دعوتيم.
romangram.com | @romangram_com