#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_148
اين احساسی كه نميخوام قبولش كنم، ازش ترس دارم نبايد وابستش بشم.
من كجا اون كجا؟
امكان نداره بايد هرجوري شده فكرشو از سرم بيرون كنم.
شايد با ازدواج كردنش اين احساس لعنتی خاك بشه...
اصلا مگه من بعده اون شب كذايی كه احسان لعنتی اون بلاها رو سرم آورد از همه ي مردا متنفر نشدم؟
مگه همين الانم حتی از سايه يه مرد پشت سرم وحشت نمی كنم؟
مگه من از فرزاد خان بيچاره كه فقط خيرش به من رسيده، مگه از اونم نميترسم؟!!!!
مگه من وقتی يه مرد ميبينم از ترس مثه بيد نميلرزم؟ پس چرا اين احساسا براي آرمان لعنتی برعكسه؟ چرا وقتی آرمانو ميبينم شاد ميشم؟ چرا دلم ميخواد باهاش باشم ؟؟؟ چرا از تنها بودن باهاش نميترسم؟؟
چرا وقتی پيشمه احساس امنيت و آرامش می كنم؟
چرا وقتی ميبينمش از هيجان ديدنش قلبم ديوونه وار ميكوبه؟؟؟ چرا استرس ميگيرم؟؟؟
چرا همش ميخوام يه كاري كنم كه فقط منو ببينه؟؟؟ چرا گير دادناش هم برام لذت بخشه؟؟
خدايا مگه من از همه مردا و رابطه ي دوست داشتنی كه بين زنا و مرداس وحشت ندارم؟ حتی با آرمان...!!!
خدايا كمك كن دست از سر آرمان بردارم....
خدايا نميخوام عاشق بشم....
خدايا اينجوري فقط من داغون ميشم نه اون....
آرمان واقعا آرمانه و آرزوي هردختري ....
منم مثل همه ي دخترا!!!!...
خدايا تو كه لطف كردي من از همه متنفر شدم، خب يه كاري كن تا آرمانم برام بشه مثل بقيه ي مردا....
او نم مرده ديگه، چرا بايد انقدر روش حساس باشم؟ چرا اين احساس كوفتی سركوب نميشه؟
romangram.com | @romangram_com