#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_146

خوشحالی و ولگردي توي خيابون تا ساعت هاي دوازده شب طول كشيد.

كلا مردم ايران دنبال بهونن تا بريزن بيرون...

اون از هفته پيش كه بخاطر انتخاب رئيس جمهور جديد ريختن توي خيابون و اين از امروز كه بخاطر صعود به جام جهانی اومدن، قر توي كمرشون گيركرده بود كه فكر ميكنم با اين دوتا حماسه ي سياسی و ورزشی تا چند وقت انرژي هاشونو تخيليه كردن...!!!

قرار شد بريم شام بخوريم، تقريبا يه چهارده پونزده نفري ميشديم.

اون شب شام خوردن هم واسم شده بود معضل ،كلی حرص خوردم از دست پسراي هيزي كه يه لحظم دست از نگاه كردن نفس بر نمی داشتن....

نفسم كه با تيپ خاصش بيشتر از همه توي چشم بود ،شال سبز و مانتو سفيد و شلوار قرمز، پرچم ايران...!!!!

رژ قرمزش مثل هميشه براق و ژله اي بود....

از همون رژا كه منو ديوونه می كنه....

نميتونستم پاچه ي ملتو بگيرم كه نگاهش نكنن، اما طاقتم تموم شده و حسابی عصبی بودم. ميزي كه انتخاب كرده بوديم نزديك ديوار بود، من و نفس كنار هم نشسته بوديم و ميز پشت سريمون كه چند تا پسر جوون بودن بدون اينكه از بودن من حيا كنن خيره بودن توي لباش...

آخر صبرم تموم شد، اخم كردم و گفتم من: نفس جاتو با آيسان عوض كن.

آيسان رو به روي من نشسته بود و روش ميشد به ما و ديوار، خوبيش اين بود كه ديگه نفسو بجز خودمون كسی نميديد...

لبخندي زد و گفت نفس: چرا؟ من جام خوبه.

من: گفتم جاتو عوض كن، سوال بيخودم نپرس.

از جاش بلند شد، وقتی داشت از كنارم رد ميشد طوري كه خودش بشنوه گفتم من: بيشتر لباتو قرمز ميكردي تا بيان بخورن ديگه...!!!

نفس بيچاره از تعجب دو تا شاخ در آورده بود و بدون حرف جاشو با آيسان عوض كرد.



حالا ديگه پسرا نگاشون كمتر اينور بود، هر چند كه براشون فرق نداشت و بازم ديد ميزدن ولی خب مسلما آيسان ازخوشگلی انگشت كوچيكه نفسم نميشد و اينو هر خري ميفهميد.....

اون شب من جاي شام، فقط حرص خوردم....

خلاصه كه بعد از خوردن شام برگشتيم خونه.


romangram.com | @romangram_com