#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_112

درو با ناز باز كرد و نشست، اخم كردم و گفتم

من: چه عجب تشريف آوردين خانوم، اينهمه مدت منو كاشتی كه چی؟ عروسی دعوتی؟

همينطور كه سايه بون ماشينو پايين ميداد و خودشو توي آيينش نگاه می كرد حق به جانب گفت

نفس: عروسيم دعوت نيستم، شمام غر نزن لطفا....

ماشينو روشن كردم و گفتم

من: چه خبره انقدر نقاشی كردي خودتو؟ عروسيه منه مگه؟ قيافه اصليت معلوم نيس اون زير....

غر زد و گفت

نفس: واااي آرمان شروع نكن دوباره، تو چيكاربه آرايش من داري آخه؟

من: هيچكار، فقط ديدم خودتو خفه كردي از بس چيزي ماليدي به سر و كلت، گفتم شايد عروسی دعوتی آدرس بگيرم برسونمت...!!!

پشت چشمی نازك كرد و گفت

نفس: نخير عروسی دعوت نيستم، حالا تو چی ميخواي بخري واسه آرام؟ من: سگ.....

چشاي خوشگلشو گرد كرد و گفت نفس: عههههه بی ادب، چرا فحش ميدي....

خنديدم و گفتم

من: كی فحش داد؟؟؟گفتم سگ ميخوام بخرم...

با تعجب گفت نفس: سگ؟؟؟ سرمو تكون دادم و گفتم

من: بله سگ، از اين سفيد پاكوتاها ،آرام عاشق اوناست...

نفس: خيلی گرونه ها...

نگاهش كردم و گفتم

من: نه بابا، جدي؟؟؟!!!


romangram.com | @romangram_com