#محاق_پارت_579
پلکی زدم تا آن خالکوبی نزدیک گوشش را بهتر ببینم. سرم درد می کرد و هر آن حس می کردم، کله ام از گردنم جدا خواهد شد.
دستم را روی اپن پهن گرانیتی کشیدم و به سختی بسته آدامس را برداشتم و همراهش پارچ پر از یخ را به جلو کشیدم.
سرم را از روی اپن برداشتم و دستم را به سختی از میان یخ ها رد کردم و کوچکترین یخ را برداشتم. قالب مکعبی را روی صورتم گذاشتم تا روی چشم هایم کشیدم.
ـ حالم خوب نیست.
با صدای گرفته و خروسی ام این را گفتم. نتیجه همه جیغ هایم در اتوبان همین صدای مزخرف شده بود.
ـ برو یه دوش آب سرد بگیر...
یخ را روی پیشانیم گذاشتم و با چشم های نیمه باز یکی از آدامس ها را در دهانم پرتاب کردم.
ـ حوصله ندارم، بیا بغلم کن...
خندید و گوشه چشم نگاهم کرد:
ـ دیشب کلا تو بغل من بودی!
پلک محکمی زدم:
ـ بوی سیگارت جالبه. هنوز از سرم نپریده!
قدمی به جلو برداشت و ته مانده ی سیگارش را در اشغالی نزدیک مبلمان انداخت:
romangram.com | @romangram_com