#محاق_پارت_573
#پارت166
مسعود با ترس، بطری شیشه ای شکسته شده را از نزدیک دست خشایار بر می دارد و با پاهایش خُرده شیشه های میز شکسته را عقب می زند.
خشایار نفس زنان یقه لباس کیان را می گیرد:
ـ گوه خوردی به زن من نزدیک شدی! گوه خوردی آدم می فرستی تا زن منو از مطب دکتر بکشن بیرون!
مسعود میانه روی می کند و من با آن کفش ها تقه کنان جلوتر می روم و با تعجب می پرسم:
ـ چی شده؟
کیان جانی به دست هایش می دهد و عربده زنان می گوید:
ـ آشغال حروم زاده... حالم از تو و وجود کثافتت بهم می خوره...
دست سالمش را سمت من می گیرد و با اشاره ای ادامه می دهد:
ـ بهش بگم چیکار کردی؟ فکر کردی من نمی دونم چه گوهی خوردی؟ فکر کردی نمی دونم که چه پول پرست لاشی ای بودی؟
آب دهانش را با تف جلوی پای خشایار پرت می کند:
romangram.com | @romangram_com