#محاق_پارت_571
ـ خودت می دونی داری اشتباه می کنی! خودت می دونی که...
کمی مکث کردم و او گفت:
ـ که دوستم نداری! که دستت خورده به من زنگ زدی! که منی که دلم سخت شده بود برای نرگسی، حالا دارم برای تو دو کلوم لاو می ترکونم!
لب گزیدم و یقه باز شده ی پالتو را بیشتر به جلو کشیدم:
ـ کلی آدم هستند که منتظر اشاره اند تا با تو باشن، تا کنارت باشن..
ـ ولی من این کلی آدم رو نمی خوام. حتی تو رو هم نخواستم، از خواستن هایی که می دونم نخواستنِ متنفرم پامچال! تو هم جز همین خواسته هایی!
کمی در جایم جا به جا شدم و آرام گفتم:
ـ حسام گوش بده به من... هیچ وقت فکر نمی کردم؛ اینجوری بشه.نمی خواستمم بشه. تو پیش من از نرگسی می گفتی، درکت می کردم؛ ولی این حس....این حس...بابا اصلا این حس یهو از کجا کله اش رو کرد تو قلبت که حالا بتونم باورش کنم؟
سکوتش که طولانی شد با شَک به صفحه موبایل خیره شدم، پشت خط بود. آمدم حرفی بزنم که گفت:
ـ تو کاری نکردی، فقط برای من زیادی مهربون شدی! چون دلت سوخت...
ـ نه!... نه... اصلا دلم نسوخت...
ـ سوخت پامچال.. می دیدم چه جوری نگام می کردی. می دیدم هر وقت که می گفتم؛ امشب نرگس خونه مون شام دعوته، چه جوری دست روی شونه ام می کشیدی و می گفتی: هیچی نیست رفـیق!
چشم هایم را روی هم می گذارم و با پوفی بلندی جوابش را می دهم:
romangram.com | @romangram_com