#محاق_پارت_561
دستی به سرشانه ام کشید:
ـ چیزی نیست.
از تخت پایین آمد و دوباره مقابل آیینه رفت:
ـ بیا یه کم بمال بلکه رنگ بگیری. یه لباس دکلته داخل کمد هست. قبلا خیلی تپل تر بودم داشتمش. تو بپوشش.
سرم را تکان دادم و موهایم را از حوله بیرون کشیدم. دستی بین موهای خُرد شده ام کشیدم و راضی از رنگ موی جدیدشان لبخندی زدم:
ـ ولی رنگ موهام قشنگ شده ها...
سرش را سمتم چرخاند:
ـ دست و پنجه ام طلا... مش بهت میاد.
به سختی لباسی را که کیان داده بود به تن زدم و عاشق مدل ساده اش شدم. از روی سینه تا نزدیک زانوانم چین کش داری داشت و پایینش به داخل تا می خورد. کفش های فاق بلندی کیان را هم به پا زدم و موهایم را آزاد گذاشتم. آرایش کمی هم روی صورتم نشاندم.
پالتوی بلند تا مچ پایم را هم تن زدم و راضی از این تیپ زیادی جنتلزنی از اتاق با گذاشتن کلاه گشاد مشکی ام بیرون زدم.
خشایار تکیه به اپن نگاهی حواله ام کرد . لبخند کمرنگی زد. مسعود درحالی که از پله های طبقه بالا پایین می آمد گفت:
ـ خوشگل شدی!
سرم را تکان دادم و با لبخند کمرنگی نگاهش کردم. داشتم از آمدنش خوشحال می شدم که صدای تق تق کفشی کمی مرا بهت زده کرد. پیراهن دوبنده مشکی چسبانی که تا پایین تر از زانو بود. موهای خاکستری رنگش حالا بیشتر از قبل به چشم می آمد. می توانستم گاهی به او حسودی کنم. به زیبایی اش، به هیکل مدلینگ وارش، شاید هم به چشم های اروپایی رنگش! پلک که می زد، خط چشم باریکی پشت چشمش دیده می شد. پله ها را پشت سر مسعود پایین آمد و فکر می کردم؛ همه چیزی بینشان تمام شده است! فکر می کردم؛ جدا مسعود مرا دوست دارد! کلا من فکر های احمق وار زیاد دارم.
romangram.com | @romangram_com