#محاق_پارت_559

ـ لامپ بی صاحاب اینجا رو درست نکردید؟

کیان با صدای بلند گفت:

ـ برقای اینجا اتصالی داره، باعث میشه لامپ بسوزه!

چهره در هم کشیدم:

ـ هر دفعه حموم میرم یا باید لامپ خراب باشه یاه حوله ام کثیف باشه یا آب قطع باشه.

جوابی از او نشنیدم؛ اما با، باز کردن شیر آب سرد، خواستم شیر آب گرم را هم باز کنم که سر شیرش خیلی بی قید باز شد و روی زمین افتاد. پشت بندش پیچ و مهره اش درون فاضلاب رفت.

هوفی کشیدم و بی خیال آب گرم شدم. بالاجبار زیر دوش آب سرد رفتم و با هین کوتاهی خودم را بیرون کشیدم. کمی فشار آب را کم کردم و با دو سه دفعه زیر آب رفتن و بیرون آمدن، تنم را به آب سرد عادت دادم.

یک ربع بعد با این گربه شوری شدن بیرون آمدم و حوله دور خودم پیچیدم که درد بدی در ناحیه ی گردن به پایین حس کردم. همان جور ایستاده به دیواره ی حمام تکیه دادم و دستم را محکم روی در مشت کردم.

چشم هایم را محکم روی هم فشردم و لب گزیدم تا صدایم در نیاید. هوفی کشیدم و نفسم را حبس کرده، در حمام را باز کردم. موهایم را به سختی درون کلاه حوله ایم جا فرستادم و از حمام بیرون زدم.

کیان با تعجب نگاهم کرد:

ـ چی شده؟

رژلب در دستش را روی تخت پرت کرد و با قدم های بلندی سمتم آمد. قطره لجوجی از کنار چشمم تا روی لب هایم آمد. کیان دست دور شانه ام انداخت و با صدای بلند خشایار را صدا زد.

با یاد آوری این که چند دقیقه قبل کمرم به دیوار داخلی حمام کشیده شده بود گفتم:


romangram.com | @romangram_com