#محاق_پارت_555
وارد حیاط شدم، خودم را لعنت کردم که پالتویم را نیاورده ام. سرمای سوزناکی به پوست استخوانم می زد و با هر وزشی پایین پیراهنم تا نزدیک ناف بالا می آمد و تمام دین و ایمانم بیرون می ریخت.
نزدیک ماشین که رسیدم به آن دو که درحال جمع کردن وسایل بودند، نگاه کوتاهی انداختم. سیما کاپشن بادی خشایار را به تن زده بود و با آن کلاه بزرگ سبز، صورتش بامزه تر شده بود.
خشایار متوجه نزدیک شدنم شد و لبخند خیلی کمرنگی نثارم کرد:
ـ یخ نکنی!
سرم را تکان دادم و بیشتر از قبل بازوهایم را میان آغوشم فشردم:
ـ یهو سوز می زنه.
سیما با لبخند و صمیمانه نگاهم می کند:
ـ عزیزم پیراهنتم نازکه. سرما می خوری...
لبی تر کردم و درحالی که به ماشین تکیه می دادم گفتم:
ـ خوبم...
خشایار درحالی که سطل پر کف را بلند می کرد، گفت:
ـ داشتم فکر می کردم با سیما برای خرید یه سری لباس بچه بریم پاساژی چیزی!
به سیما گذرا نگاه کردم و او گفت:
romangram.com | @romangram_com