#محاق_پارت_553
در اتاق را بستم و با چند قدم کوتاه، لامپ های این قسمت از راهرو را روشن کردم. نگاه کوتاهی به کاغذ دیواری های عوض شده انداختم و رنگ آلبالویی اش به دلم نشست. طرح های گل سفید بینش بیشتر چشم را نوازش می کرد.
از مقابل اتاق خشایار رد شدم و پله ها را با آن دمپایی لا انگشتی های ابری، دوتا یکی پایین آمدم.
نگاهی به برایان که روی مبل تک نفره نشسته بود انداختم و چشم هایم تا آن چمدان مشکی اش کشیده شد.
ـ جایی میری؟
شانه ای بالا انداخت و پیپ میان دستش را درون جا سیگاری روی عسلی رها کرد:
ـ جایی میرم...
کمی چشم هایم را تنگ کردم و با چند قدم کوتاه نزدیک مبل ها شدم. تنم را جلو کشیدم و به چشم های خوشرنگش خیره شدم:
ـ کجا؟ چیزی شده؟
چرخ های چمدان را تکان داد و دسته چمدان را بالا کشیده، همراه با ورود کیان ایستاد. لبخند کمرنگی زد:
ـ میرم پیش پدرم. ایران موندنم کنار کیان هیچ فایده ای نداره.
با تعجب راست ایستادم و گوشه چشم متوجه قدم های تند کیان به این سمت شدم. چمدان را کشید و صدای کشیده شدن چرخ های کوچک چمدان روی پارکت ها آنقدر گوش خراش بود که صدای کیان میانش گم شد.
کیان میانه در پذیرایی را گرفت:
ـ کجا داری میری؟
romangram.com | @romangram_com