#محاق_پارت_549

خواستم دست هایم را تکان بدهم که

متوجه بسته بودن دست هایم شدم.

پلک زدم، شبیه کسی که بعد سال ها از کما برگشته است.

پلک بعدی را که زدم صدایی آشنا به گوشم رسید. سرم را چرخاندم و با تعجب به طنابی که دور مچ دستم بسته شده بود، خیره شدم.

چشم چرخاندم و به خودم رسیدم که یک ملحفه سفید روی تنم کشیده بود و انگار نیم تنه ام لخت بود!

دست هایم را با سستی تکان دادم که تخت کمی صدا ایجاد کرد. صدای باز و بسته شدن در اتاقی آمد و خنده ی زنی که دوست نداشتنی بود.

ـ عنتر جر نزن...

مرد آرام خندید:

ـ عزیزم تو فقط کارت توی تخت عالیه وگرنه شطرنج باز نیستی!

زن با عشوه خندید و من فریاد زدم:

ـ کسی اونجاست؟ یکی میاد کمک کنه؟

صدایم در فضای قوطی شکل پیچید و به خودم برگشت. به دیوارهای پوشیده شده از سیمان سفید خیره شدم و دریغ از یک پنجره که به چشم بیاید.

مستقیم به در آهنی نگاه کردم و سایه کسی را از شیشه ها دیدم. در با صدای بلندی باز شد و نگاهم به چهره ی زنی افتاد که واقعا دوست نداشتنی ترین آدم زندگی ام بود.


romangram.com | @romangram_com