#محاق_پارت_545
عادت بد ما آدم ها، همین است؛ زود عادت می کنیم. به وضع بد، به حال بد، به بدبختی، به بیچارگی، به نبودن. طرف زنش را از دست می دهد، عادت می کند، نبودن من که چیزی نیست...
*****
همیشه یک وقتی هایی هم وجود داره که از ته ته دلت می خندی، از آن خنده ای غصه دار که یک ورش بغض دارد نه! از آن هایی که وقتی چیزی می فهمی!
با تعجب اول نگاهشان کردم. کم کم خندیدم و باز با تعجب به سیما چشم دوختم. نگاهش کمی خجالت زده شد و من با خنده ی بلندی میان آغوشم چلاندمش.
خشایار با لبخند کمرنگی به اپن تکیه زده بود و هی دور بر سیمایی می گشت که خبر بارداریش کمی بهت انگیز بود.
ـ کلک نذاشتی عروسی بگیری، فرتی بچه انداختی! خشایار مال خودته، مال بد بیخ ریش صاحبشه.
نگاهی به خشایار کرد:
ـ می دونستم، اما نگفتم تا خشایار نگران نشه. الانم مطمئن نبودیم.
سرم را تکان دادم و دستی روی شکمش کشیدم:
ـ سالمه؟
سرش را تکانی داد:
ـ به خاطر ضربه هایی که خوردم، جفت بچه پایینه و استراحت مطلق برام زده. کم خونی هم دارم؛ اما دکتر گفت، خوبی. گفت خدا رحم کرد.
راست می گفت؛ خدا رحم کرده است. به پدر شدن خشایار فکر نکرده بودم و شایدم به مادر شدن سیمایی که زیادی لاغر شده بود. حالا باید چندماهی یک قلب دیگری را هم حمل می کرد.
romangram.com | @romangram_com