#محاق_پارت_534
ـ هیچکس رو ندیدم اینقدر وابسته به خواهرش باشه...
انگشت های بی حسم را سمت سیگار کشاندم و به چشم هایش نگاه کردم:
ـ کسی غیر اون رو نداشتم.
خاکستر سیگارش را درون جا سیگاری تکاند:
ـ از من خوشت نمیاد؟
پوزخند کمرنگی زدم:
ـ باید از پسر معشوقه مادرم خوشم بیاد؟
لبخند نرمی می زند:
ـ سپیده برای بابام هرکاری می کرد.
نگاهم را به ته فنجان چای خورده ام دادم و پرسیدم:
ـ هیچوقت نپرسیدم که چرا ما رو نمی خواست...
انگشت هایش را بر طرح برجسته ی روی میز کشید:
ـ من پرسیدم... من پرسیدم چرا سپیده؟ چرا اینجوری شد؟ فرق من و تو می دونی چیه؟ بابام برام پدری کرد؛ اما ایرادش این بود که بابام عاشق سپیده موند، اونقدر موند که تهش رفت با یه زن سرطانی دم مرگ ازدواج کرد تا دهن باباشو ببنده، تا دهن مامانشو ببنده. تنیجه اش منی ام که رو به روته....
romangram.com | @romangram_com