#محاق_پارت_523

هول زده خودم را داخل حمام انداختم و بی اهمیت به آن که دمپایی پایم کنم، سمت وان رفتم. خشایار بالای سر سیما نشست:

ـ چی شده؟

دست های سیما بند پهلویش بود و صورتش به زردی می زد:

ـ زخم پهلوم...

خشایار دست دور شانه ی سیما انداخت:

ـ پامچال حوله رو بیار...

خودم را عقب کشیدم و درحالی که کف پایم روی سرامیک ها نمی ایستاد خودم را سمت در حمام کشاندم و حوله را برداشتم.

نزدیک خشایار ایستادم و با اشاره اش حوله را روی تن سیما انداختم و او با یک حرکت تمام تن سیما را بالا آورد و به تندی از حمام بیرون رفت. با قدم های تندی پشت سرش سمت تخت رفتم و پتوی مخمل را باز کردم.

چشم های سیما از درد بسته شده بود و خشایار به هول و ولای باز کردن پانسمان افتاده بود. خودم را بالاسر سیما رساندم و دست مشت شده اش را گرفتم. تمام حوله به خون نشسته بود و جیغ های سیما خفه می شد. لب هایش را بهم می فشردم و چیزی نمی گفت.

خشایار حوله را آرام کنار داد و دستش از ران پای سیما به پهلو رسید. دست دیگر سیما دور بازوی خشایار مشت شده بود و نفس هایش را محکم بیرون می فرستاد.

با دیدن حجم زخم روی پهلویش چشم هایم را بستم و سرم را به طرف مخالف چرخاندم. فشار دست سیما روی دستم بیشتر شد و گوش هایم برای شنیدن زمزمه های خشایار تیز تر!

ـ سیما، آروم تر نفس بکش عزیزم. آروم...

سرم را چرخاندم و گوشه چشم به خشایار نگاه کردم. چسب سفید کوچکی روی پانسمان زد و حوله را همراه پتو روی پهلوی سیما کشید. دست سیما را آرام رها کردم که خشایار هوفی کشید. کمی روی تخت جابه جاشد و شانه های سیما را به نرمی بالا کشید. سر سیما که میان سینه اش مخفی شد، صدای هق هقش بلند شد. لب گزیدم و خشایار دست خونی اش را بی هوا روی صورتش کشید.


romangram.com | @romangram_com