#محاق_پارت_520
تنم را عقب کشیدم و دست هایم را بند ستون کنار پله ها کردم. برایان کمی میان صحبت کردنش توپوق هایی می زد که مرا به خنده می انداخت.
ـ باورم نمیشه همچین حماقتی کردی!
کیان حرصی شد و خودش را جلو کشید. سرم را جلوتر بردم تا بهتر صورتشان را ببینم. یقه لباس برایان را گرفت:
ـ وقتی پام رو توی رابطه با تو گذاشتم، برات مرزی مشخص نکردم، پس به تو هم ربط نداره کی توی اتاق من میاد، کی باهام می خوابه. کی بهم زنگ میزنه و یا...
برایان صورتش را جلوتر برد و غرید:
ـ یا کی بهت پیامای سکسی میده! نه؟
صورت کیان عقب رفت و دیگر گوش دادن بحثشان جالب نبود! کیان و این همه بی حیایی مرا متعجب می کرد. شاید اگر منم تربیت اروپایی داشتم، اینقدر ولنگ و باز می گشتم؛ اما...
با کمترین صدایی از جلوی آشپزخانه گذشتم و با قدم های تندی خودم را به اتاق رساندم. در اتاق را باز کردم و اهمیتی به مسعودی که خیره نگاهم می کرد، ندادم.
از میان لباس هایم یک دست لباس درست درمان برداشتم که همان موقع صدای تقه ای به در اتاق بلند شد.
لباس ها را روی دستم انداختم و کمی پشت در مکث کردم. نفسی عمیق کشیدم و در را آرام باز کردم. با اخم های درهم نگاهم به صورت معمولی اش افتاد. دستش را بند چارچوب در کرد:
ـ الان قهر کردی؟
دستی به لباس ها کشیدم و درحالی که دستگیره در را جلو می کشدم گفتم:
ـ چندسالمه؟ چند سالته؟
romangram.com | @romangram_com