#محاق_پارت_517
ـ توی راهروی بالا، اتاق انتهایی. اونجاست! فقط پامچال...
سرفه ی خشکی کرد و هنوز نگاه من بند نقش و نگار انگشتر نقره ای رنگش بود. یک نگین مشکی که میان یک طرح پیچی نقره ای دفن شده بود.
ـ چیزی شده؟
سرش را که تکان داد، پیچش موهایش جلوی چشمش را گرفت:
ـ درد داره. انگار موعد ماهیانشه. کمرش و زیر شکمش درد می کرد. میرم یه کم وسایل بخرم تا اگه زخمی داشت، ببندم براش عفونت نکنه. ماهرخ فعلا داخل شهره و نمیرسه.
سرم را تکان دادم:
ـ حواسم هست.
از کنارش گذشتم و او راهش را سمت در خروجی پذیرایی کج کرد. پله ها را بالا رفتم و پا روی فرش عنابی رنگ گذاشتم. دیوارکوب های طلایی دوتا یکی روشن بودند و نزدیک هر کدام یک تابلوی قاب گرفته قرار داشت.
#پارت153
تمام دیوارهای کاغذدیواری طلایی قهوه ای داشت و نور گرمی به اطراف سرایت می کرد.
دست که روی دستگیره گذاشتم، انگشت اشاره را تا کرده و چند تقه ی ریز زدم. صدایی نیامد. دستگیره ی در را آرام پایین کشیدم و کمی در را نیمه باز کردم. سرم را جلو بردم و نیمه در، نگاهم به سیمایی افتاد که روی تخت دراز کش شده بود و طاق باز به دیوار نگاه می کرد.
romangram.com | @romangram_com