#محاق_پارت_515
#پارت152
ـ چطور می تونی؟
لبش کمی کج شد، پوزخند به صورتش رسید:
ـ لنگ بودم. لنگ این که یکی بگه؛ نظرت با یه هم آغوشی چیه؟ شایدم حالا یه بوسه که از گردن شروع بشه و تا موهات ادامه داشته باشه! لنگ دو تا ماچ و بوسه نبودما، لنگ یه جنس مونث هم نیستم! کیان کارش رو بلده! خودش مستت می کنه، خودش پات رو می کشه توی مرداب بعد نگات می کنه و لبخند می زنه! اغوا گری رو از مادرش یاد گرفته!
دیگر از دست هایش خوشم نمی آمد. دیگر به این لمس ها نمی توانستم عادت کنم. چندشم می شد. تنم کرخت می شد. چهره ام از حرف هایش ترشرویی می کرد. بینی ام چین افتاده است و لب هایم میان دندانم گیر کرده است.
ـ بدت میاد؟
سرم را تکان دادم، نمی دانم" آره" بود یا " نه" اما نمی خواستم سوالش خالی از عریضه باشد. خودش را روی مبل سه نفره انداخت و من خودم را به یکی از ستون های آیینه کاری شده، چسباندم. با دست هایم شانه و موهایم را لمس کردم و امشب قطعا در حمام به سر خواهم برد!
ـ اونجوری نگام نکن!
سرم را پایین انداختم. به لاک پاهایم نگاه کردم. به ناخن شست پایم که بلند شده است و لاک نارنجی زیباترش کرده است. یقه پایین آمده ی لباسم را بالا کشیدم و خواستم بروم که آرام صدایم زد.
ایستادم؛ اما برنگشتم. نمی خواستم قصه اش را گوش کنم. بهانه هایش را دلیل ببینم و شب برای او هم غصه بخورم که ناچار است!
ـ ازم متنفر نشو...
پوزخند زدم. گردنم را روی شانه ام چرخاندم:
ـ انتظار داری کی با این اتفاقات درخشان عاشقت بشه؟ من؟ منی که حتی دوست ندارم تو بهم دست بزنی و یا نوازشم کنی؟
romangram.com | @romangram_com