#محاق_پارت_486

ـ الان بیشتر از سه هفته ست پامچال اینجاست و تو پی خوش گذرونیتی! نه چیپ پیداش شده و امیرارسلان یک کلام بهت چیزی گفته!

برایان دست دور کمر کیان انداخت و کیان تکیه به آن قدم به جلو برداشت:

ـ معلومه که نمیگه جای دقیق چیپ کجاست! فقط گفت دست پامچاله! پامچال هم بی خبر تر از همه جاست؛ حتی راضی نمیشه سراغ اون بابای عنترش تا زیر زبونش رو بکشه!

لبی تر کردم و از قصد فشاری به زخم خشایار وارد کردم که باعث مشت شدن دستش بر روی ران پایش شد. مسعود از بالای شانه ی ماهرخ تماشایم می کرد و این خیره نگاه کردنش آخر کار دست من می دهد.





#پارت144





مردک انگار پسرک چهارده ساله ست.

بی حوصله چشم غره ای نثارش کردم و خودم را به کناره ی خشایار کشاندم تا پشتم را به او کنم. با دست دیگرم دستمال کاغذی ای از روی اپن برداشتم و اطراف زخم را تمیز کردم. حواسم به دست هایش بود که هر لحظه بیشتر مشت می شد؛ ولی صدایش در نمی آمد.

کیان از کنار اپن رد شد و درحالی که سمت پله های می رفت به ماهرخ گفت:

ـ ماهرخ شام یه چی سرپا کن. دل ضعفه گرفتم.


romangram.com | @romangram_com