#محاق_پارت_484
ـ بحث راه ننداز برایان، به خودشون ربط داره. از اول که من و تو وارد خونه کیان شدیم، قرار شد توی هیچ چیزی دخالت نکنیم.
به یکی از ستون ها تکیه زدم و دقیق تر نگاهشان کردم. یک چیزی شده بود که به سیما ربط داشت. چه عجب این خشایار حرکتی زد، چه عجب هواری زد و من فهمیدم زنش برایش مهم است.
خشایار روی یکی از صندلی های نزدیک اپن نشست و نگاهش که به من افتاد، اخم هایش باز شد:
ـ تو اینجا چیکار می کنی؟
شانه ای بالا انداختم و متوجه نگاه بقیه به خودم شدم. لبی تر کردم:
ـ با اون شیشه ای که شکست، صدای هوار شماها مگه می شد بیدار نشم؟
خودم را جلوتر کشیدم و حالا یک قدم با اپن پذیرایی فاصله داشتم. دستم را به سنگ اپن رساندم و کمی خودم را بالا کشیده روی یکی از صندلی ها نشستم.
ـ خب، سیما پیداش شد؟
خشایار دستمال میان انگشت هایش را به سختی به کتفش رساند و جوابم را نداد.
نگاهم از مسعود تا کیان کشیده شد. سینه ام کمی می سوخت و چند شبی بود، سرفه ها امانم را بریده است. سرفه ای کردم و آرام پرسیدم:
ـ یک هفته ست خونه نیستی کیان! یک هفته ست هیچ کاری نکردی! نه چیپ پیدا شده و نه برام حرفی از ارکیده زدی، امشب با قیافه آش و لاش پیدات شده. کجا بودی؟
ماهرخ یکی از صندلی ها پشت اپن را کشید و کیان را روی صندلی نشاند. کیان درحالی که چاقو هایش را از جیبش بیرون می کشید، جوابم را داد:
ـ خشایار همیشه می خواد گند بزنه! چند هفته بود که می رفت شمال و می اومد. می دونستم این بشر کرم تو تَنش رفته تا پِی اون آدرس دروغین بره شمال. فکر می کرد؛ سیما اون جاست. چند روزی بود بهم پیام می فرستادند که در ازای پامچال ریاحی، سیما رو ازاد می کنند...
romangram.com | @romangram_com