#محاق_پارت_482
#پارت142
کمی با فشار عقب فرستادمش و انگار بالاخره بی خیالم شد که خیره تماشایم کرد و راهم را باز کرد. لعنتی پست فطرت! ذات خرابش را نشان داد.
تنم از این حجم هیجان گرما زده شده بود. دست هایم را انگار در کوره آتش گذاشته باشند و صورتم به سرخی می زد. ابروهایم را هم دیدم که صدَمن اخم داشت و این مرد مرا سر می دواند تا خودش را به چه برساند؟ مشکوک به نظر می رسید یا من زیادی بدقلقی می کنم؟ هوفی کشیدم و دکمه بالایی پالتویم را باز کردم.
میان شیشه کار شده ی کنار دیواره ی آشپزخانه خودم را نگاه کردم و وارد آشپزخانه شدم.
شیر آب را باز کردم و دست هایم که هنوز اثر کِرِم را داشت را شستم و میانش یک مشت آب روی صورتم ریختم.
**
جیغ می کشید و نفرین می کرد. نمی دیدمش، صدایش را می شنیدم. فریادهای خشایار، داد و قال های ماهرخ، صدای کوبیده شدن پا به کف زمین...
تاریک به نظر می آمد. چشم هایم را هر چه قدر تنگ تر می کردم، هیچ چیزی نصیبم نمی شد. شبیه به آن مرد پیانویست در فیلم ملودی کور شده بودم. خودم را به کوری زده بودم.
ـ می خوای جالبش کنم خشایار؟ می خوای برات بیشتر بگم آره؟
romangram.com | @romangram_com