#محاق_پارت_473

ـ اون جاست یعنی؟

ـ پامچال دارم باهات حرف می زنم!





#پارت140

دستم شُل شد و پاهایم از روی میز پایین آمد. انگار یک مسئله حیاتی را عنوان کردند و تیتر خبری روزنامه همشری شده است. کمی متعجب باید باشم؟ شایدم هیجان زده! اما هیچ کدوم از این ها واکنش من نبود! من مستاصل شدم.

ـ من؟ حسام واقعا من؟ حسام اون روز هول زدی که کجا میرم، سر همین بود؟ حسام من؟ کجا مغزت تکون خورده؟ می دونی که من شبیه نرگس نیستم! می دونی من شبیه ات نیستم. من هرماه موهام رنگ می ذارم، من دوست دارم یهو خالکوبی بزنم، سیگار می کشم، با یه مرد زندگی کردم! خانواده ندارم!

ـ مگه من خواستم شبیه نرگس باشی؟

از جا بلند می شوم:

ـ بخوای هم نمیشم! بخوای هم عاشق نمیشم. بشین فکر کن؛ درست فکر کن. مغزت رو تکون بده لامصب!

شمرده شمرده گفت:

ـ آتش سوزی آشپزخونه رو یادته؟

جوابش را ندادم که ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com