#محاق_پارت_392

بعد آن شب، دیگر موهایم را بلندتر از زیر گردن نشد! تا کمی بلند می شد؛ یاد آن شب می افتادم و باز کوتاهشان می کردم.

آن شب خواب بدی ندیدم، بلکه خواب دیدم ارکیده موهای فرفری اش را کوتاه می کرد و گریه می کرد! یادم نیست چرا گریه می کرد؛ اما هی می گفت" خدا لعنتش کنه، چرا باهام این کار رو کرد؟"

دست هایم را روی سرم گذاشتم و دوپایم را روی صندلی نگه داشتم، پیشانی ام را به سر زانوهایم چسباندم و چشم هایم را بستم.

نمی توانستم اینجا باشم، نمی توانستم نفس بکشم، آلرژی داشتم. به این هوا، به این خاک، به این که من در یک قدمی خانه ای هستم که زمانی در آن مُردم و دیگر زنده نشدم.

باید بروم، یک جوری که دیگر گورمم اینجا پیدا نشود.

از جا بلند شدم و میان کشوهای میز دنبال کاغذ و خودکار گشتم. مداد سیاه را روی کاغذ کشیدم و نوشتم" خاله، نمی تونم بمونم! چندتا از عکس ها رو می برم، خودت یه جوری حواس آقا جون و خانم جون رو پرت کن! بلدی! اینکارو همیشه بلدی! شماره ام رو داری، زنگ بزن، بذار یادم بمونه که هنوز خانواده دارم، هنوز بعد ارکیده کسی منو می خواد! ببخشید.."

********

از دیشب تا این ساعت، به امروز فکر کردم! روز جالبی به نظر می رسید!نه آنقدر جالب که دلم نخواهد با خودم درد و دل نکنم.

قبول یک سری اتفاقات سخت نیست؛ فقط باید به خود بِقبولانی که مجبوری! باید هی در سرت بزنی که تو آن دست آدم هایی که بایدها را دوست داری! کاش کسی پیدا می شد؛ تا مرا بلد بود، نگاهم می کرد، می فهمید؛ دلم آغوش می خواهد! سکوت که می کردم، می فهمید؛ یک جای کار می لنگد! کاش کسی بیاید که مرا بلد باشد، فقط بیایید!

در تمام سال های زندگی ام ارکیده مرا بلد بود و بعدش همایون و حالا هیچکس!

کیان ادعای بلدی می کرد و فکر می کرد؛ بسیار زرنگ و آب زیرکاه است!

اولش شرط آمدنم، پیدا کردن یک کار بود؛ همان مهمانداری! کلی برایم دلیل و برهان آورد و آخرش قانعم کرد که بعد مدتی که اوضاع آرام شد، همه چی درست می شود!

چمدانم را به سختی کشیدم و حسام با قدم های بلندی سمتم آمد. کمی متعجب و هراس زده نگاهم کرد. انگار انتظار رفتن نداشته باشد، دقیقا شبیه مادر مُرده ها بود! موهایش بلند و ریش های نزده اش هم مرا متعجب کرد.


romangram.com | @romangram_com