#محاق_پارت_390

ـ چشمام رو لنز میذارم! محل کارمم هیچکس نمی دونه چشمام این رنگی نیست!

لبی تر کرد:

ـ سبزه دیگه!

ـ متنفرم از این رنگ! قهوه ایه.

ـ ارکیده که خیلی دوست داشت چشاش همرنگ تو باشه! یادت نیست لنز خریده بود؟

ـ مال من سبز نیست! زیتونیِ هم نیست، قهوه ایه!

لبخندی زد:

ـ خودت که می دونی همرنگ ارسلان...

شانه بالا انداختم. اردلان خان همان پدر شوهر! چیز زیادی یادم نیست! فقط یادم بود، بعد ازدواج ارسلان و سپیده، پدر سپیده بیشتر از چندسال فوت کرده بود و در همان مهمانی عروسی، پدر ارسلان یعنی اردلان خان، دل به گلاب خاتون می دهد. خنده دار به نظر می رسید که زودی بساط مهمانی دوم پهن شد و آن دو هم زن و شوهر شدند!

صدای گلاب خاتون آمد که می گفت" بچه ها آماده شید!"

من آماده نمی شدم. آماده رفتن به قتگاهم نمی شدم. آماده رفتن به قبری که بیشتر از چندسال است ندیدمش نمی شدم.

سما نگاهم کرد و با لبخند نرمی، شالش را از روی میز کامپیوتر برداشت و کیفش را روی دوشش انداخت:

ـ یه کم بخواب! دیشب دیدم که تا پنج صبح توی تراس بودی!


romangram.com | @romangram_com