#محاق_پارت_374

لبخندم پرید و دستم از دور لیوان شیر تازه ام باز شد. گلاب خاتون زیرچشمی نگاهم کرد. لب گزیدم و تکه ای از نان بربری را داخل دهانم چپاندم. می خواستم قورت بدهمش، می خواستم هرچه هست بروند پایین و دیگر بالا نیایند. نمی خواستم تکه و کنایه هایم را به ریش این مرد ببندم.

هیچ وقت به من بدی نکردند؛ اما دخترشان خوب جوابم را داد. راستیش خیلی وقت ها برای درامان ماندن کتک های سپیده به آقاجان پناه می بردم. می دانستم که از کتک متنفر است، بعد کتک کاری آخری که در نُه سالگی ام بود، اردلان بیشتر از سه ماه مرا پیش خودش برد و جواب تلفن های سپیده نداد.

کره روی تکه دیگر نان بربری مالیدم:

ـ گذشته ها گذشته آقاجون...

صندلی چوب را عقب می کشد و عصایش را به تکیه گاه آویز کرد. پلیور قهوه ای به تن داشت و ریش هایش یک دست تمیز بودند. لیوان چای را از دست گلاب خاتون گرفت و گفت:

ـ گذشته ای که تو هنوز بندشی، نگذشته دخترکم!

لبخند بی جانی زدم و سوزش شیر ریخته شده روی پایم را فراموش کردم. این مرد حرف ها داشت، غصه اش را به زبان می آورد و بینشان پس و پیش ناز خرجم می کرد.

شاید در قبل تر ها تنها کسی که نازم را می خرید و اشکم را پاک می کرد و می گفت؛ " بابا جان، رسم روزگار همینه، به همه خوش نمی گذره؛ یه بارم از سرسره زمین می خوری."

راست می گفت، من بیشتر از ده بار از سرسره زمین خوردم. کاش تنها دردم زمین خوردن از سرسره باشد فقط... تحملش آسان تر است.

در قندان را برداشت و یک مشت کشمش روی میز ریخت:

ـ اونجور که تو گوشه پله کز کرده بود؛ فهمیدم نتونستی پا به خونه بذاری. حق داری باباجان، حق داری حتی اگه نخوای با سپیده صحبت کنی.

قُلپی از چایش را خورد و صندلی کنار خودش را عقب کشید:

ـ گلاب جان رو پا واینسا عزیزکم...


romangram.com | @romangram_com