#محاق_پارت_369
ـ مادرجان، خودتی؟ چرا خشکت زده؟ اردلان بیین نوه ات اومده!
مرد عصایش را به پایم کوبید که صدای خنده ی دختر بلند شد:
ـ نزن باباجان، بذار برسه بعد دست به زن کن!
بوی پیاز سرخ کرده با نعنای داغ می داد. بوی مادربزرگ با النگوهای کادویی پدربزرگ می داد. بوی گل های پامچال و دسته گل های ارکیده می داد.
این زن بوی مادری می داد. بوی گلاب با عطر دارچین می داد. بوی خانم خانه و خبط های پوشیده می داد.
ـ من به قربونت مادر، نگفتی دوتا آدم پیر هستند که دلشون می خواد تنها نوه ی دختریشون را ببیند؟
کلاه هم که از سرم افتاد، اردلان خان مویم را میان دستش گرفت:
ـ موهات رو کوتاه کردی؟ مگه نمی دونستی یکی هست که برات با اون موها قصه میگه؟
چادر مشکی از سر گلاب خاتون افتاد و صورت گِردش با آن موهای حنا شده اش را راحت تر دیدم. لبخند نرمی زدم و با گوشه ی انگشتانم نم اشکش را گرفتم:
ـ فدات بشم، ببخش! تو و باباجون توی کل دنیا تنها کسایی بودید که منو خواستید، منو سر ساعت نُه جلوی در نذاشتید!
آقا جان قسمت خمیده ی عصایش را به مچ دستش گیر داد و شانه ام را در حصار آغوشش گرفت:
ـ دختر سپیده هرجا باشه؛ حتی اگه جفا کنه، حتی اگه ککش هم نگزه، نوه منه! می دونستیم اوضاعت اونقدر بغرنج هست که دیدن ما بدتر تو رو می ترسونه، بدتر عزادارت می کنه. گلاب خاتون هم این مدت با نبودنت ساخت تا درس عبرت به اون دخترش بده!
**
romangram.com | @romangram_com