#محاق_پارت_345

ـ بفرمایید!

با اخم نگاهم می کند و سمتم می چرخد. چشم هایم را به اسم چسبیده شده روی سینه اش می رسانم و لبخند بی حالی می زنم:

ـ لطفا بگیرید...

کف دستش را به اسکناس می چسباند:

ـ این چه کاریه... بفرمایید خانم.

دستگیره را می کشم که در باز نمی شود. دستش را روی قفل کودک می گذارد و صدای باز شدن قفل ها را می شنوم.

چمدانم را بیرون می فرستم و کوله ام را بَندِ دسته اش می کنم.

جلوی در می ایستم. چشم هایم را می بندم و به ساختمان نگاه نمی کنم. خودم را با چشم های نیمه بسته به آیفون می رسانم. انگشت هایم روی صفحه شیشه ای بالای مانیتور کشیده می شود.

صورتم را به ستون می چسبانم و چمدان را به سختی سمت خودم می کشم. نمی توانستم زنگ بزنم! نمی توانستم بروم؛ حتی جرأت نگاه کردن به ساختمان را ندارم.

شانه ام را به در پارکینگ می چسبانم و فلز سرد را بین دستم مشت می کنم.

ـ میگم آبجی نمیشه در پارکینگ رو رنگ کنیم؟

لبخندی می زند و پلاستیک کتاب های تازه خریده ام را در بغلم جا می دهد:

ـ این به ما ربط نداره که، مدیر ساختمون باید خودش این کار رو کنه...


romangram.com | @romangram_com