#محاق_پارت_330



#پارت_صد

#پارت_100

**********

اتوبوس رفته بود! من مانده بودم. من آدم ماندن بودم، آدم رفتن و دیدن نبودم. آدم رو به رو شدن نبودم! کلا مرا ببینی؛ بوی بدبختی می دهم. بی قرارم، آرامشم را در چمدان، خوابم را در کوله ام و حال بدم را در چشمانم ریخته ام. راستش من بی چاره ام، چاره ام برگشت به خانه است.

کدو قلقلی نیاز دارم که هربار رد می شوم؛ کسی نیشم نزند. لعنتی، چه قدر سست هستم؛ درست شبیه به استخوانی که از صدجا ترک خورده است.

چمدانم کنار پایم، کوله ام روی دوشم و هنذفری ام مدام یک آهنگ را پخش می کند:

There is on sweeter innocence than our gentlesin

(هیچ معصومیتی شیرین تر از گناهان کوچک ما وجود ندارد)

تکیه می دهم به نیمکت سنگی و پاهایم را هم چهارزانو می کنم. اتوبوس ها می رفتند؛ اربیل، ایلام، کردستان، شمال و...

بطری دلستر را میان مشتم محکم تر نگه می دارم. مسافرها هرکدام چمدان کوچک- بزرگی حمل می کنند. شاگرد راننده لُنگ دور گردن انداخته است و هوار می زند:

ـ اراک... اراک... آقا اراکی؟

دستمال زیر بینی اش می کشد و کیک نوشابه سق می زند.


romangram.com | @romangram_com