#محاق_پارت_326

حسام شانه ام را عقب کشید و پرده را محکم از چوب پرده کَند و گوشه ای پرت کرد. سطل در دستش را روی قاب آهنی پنجره خالی کرد.

با ورود آتش نشان ها، شفق پتویی دورم پیچید و من فقط یک سطل بلند کرده بود و کلی سرفه خورده بودم. چه قدر تیتیش مامانی شده ام. اثرات نبودن همایون است دیگر! نیست، ناز بکشد، ناز بخر، آغوش بگیرد.

آب فواره زد، بوی سوختی، پخش شدن خاکستر و کوبیده شدن دست های خانم بر سرش بیشتر شد. شفق همسرش را به آغوش کشید و من پتو را میان مشتم محکم گرفتم.

حسام با صورت پر از از دوده به سنگ پشت سرش تکیه داد و موهای نیمه سوخته اش با یک دست بالا زد:

ـ خوبی؟

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w





#پارت_نود_و_نه

#پارت_99

سرم را تکان دادم. مردی با لباس سفید نزدیکمان شد. انگار چهره من پر از درد بود که مرد کنار دستش ماسک اکسیژن را به سمتم گرفت.

پر سوال نگاهش کردم. برانکارد آوردند و همسر شفق را با آن گریه زاری اش بردند. حسام ماسک را کنار زد:

ـ حالش خوبه، فقط ترسیده!


romangram.com | @romangram_com