#محاق_پارت_229
ـ اول؟ منظورت یک هفته پیشه؟ خواهر جنابعالی زودی به شما زنگ زد بیای، وگرنه من امروز قرار بود اول با خود سیما صحبت کنم که فهمیدم بزرگواری به بزرگی شما قراره تشریف فرما بشه!
برادر سیما پوزخندی می زند و با یک دستش تن میثم را عقب می زند و با برداشتن چمدانش و صدا زدن سیما سمت در خروجی می رود.
خوب تمام شد! فکر می کردم؛ خون و خون ریزی می شود. داد و قال و شاید هم کارمان به نیرو انتظامی بکشد! برادر سیما انگار، منطقی پیش رفت!
سیما با برداشتن، کیفش و پوشیدن مانتویش بی حرف از کنار میثم گذشت و تنها با بغض " خداحافظی" کرد که اگر نمی کرد؛ سنگین تر بود؛ چون بعد خداحافظی اش، صدای گریه ی مادر میثم بلند شد.
آقامصطفی، آرام سر شانه ی پسرش را لمس کرد:
ـ فدای سرت، فقط دل مادرت رو مراقبت کن، اگر بعدها بدتر می شد و علاقه ای پیش نمی اومد و دختر مردم بدبخت می شد، نمی شد آب رفته رو جمع کنیم. همایون جان، بچه ها رو ببرحیاط، می خوام با همسرم تنها باشم. لطفا بچه ها!
همایون سری تکان داد و با کشیدن بازوی میثم و نگاهش به ما، سمت در مجزایی که منتهی به حیاط می شد، رفت.
سارافن دکمه ای تا زانویم را در می آورم و روی اپِن می گذارم و با برداشتن بطری آبی پشت سر بچه ها وارد حیاط می شوم.
دمپایی های ماندانا جان را می پوشم و به حرف های همایون گوش می دهم:
ـ خدا بگم چیکارت نکنه پسر...
در بطری آب را باز می کنم و دست میثم می دهم:
ـ خیلی خوب بود! عالی.. به حرف های همایون هم گوش نده. خودش توی چنین شرایطی نبود؛ زر مفت می زنه.
همایون با چشم غره ای سنگ ریزه ای از زمین بر می دارد و به پایم می زند:
romangram.com | @romangram_com