#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_290
دستام و گذاشتم روی شکمم ... چیزی نبود ... صافه صاف ... هیرا با چشمایی که بیش از اندازه قرمز بود کنارم نشست و صدام زد :
هیرا _ میشا ؟
ولی من فقط دنبال یه چیزی بودم ... پسرم !
من _ بچم کو ؟ کجاست ؟
آریزونا اومد سمتم و گفت :
آریزونا _ آروم باش عزیزم ... الان میاریمش ... خوبه !
نفسم و راحت فرستادم بیرون ... پس چرا من هنوز زندم ؟
متعجب به همشون خیره شدم ... اینجا خونه ی من بود و من روی تخت خودمون بودم ... شب نبود و برعکس روز بود !
با صدای نوزاد ، بی قرار شدم و خواستم از تخت بیام پایین که تمام بدنم درد گرفت ... هیرا من و گرفت وگفت :
هیرا _ آروم باش عزیزم .
آریزونا با لبخند در حالی که یه نوزاد که دورش پتو پیچیده بودن اومد سمتم و من با تمام اشتیاقم ، پسرم رو ... تمام وجودم رو ... ثمره ی عشقم و در آغوش کشیدم ...
با اشک و لبخند دندون نما به پسرم خیره شدم ... خدایا ... یعنی اون تصویر آخر نبود ؟
دستای کوچولوش و توی دستم گرفتم و ب*و*سیدم ... پیشونیش و ب*و*سیدم و اشک ریختم ...
سرم و بلند کردم و به هیرا خیره شدم ...
من _ هیرا می بینی ؟
اشک از چشماش ریخت رو گونش و من و پسرم و در آغوش گرفت و گفت :
هیرا _ آره ، اینا همه لطف خداست !
به بچه ها خیره شدم و گفتم :
من _ چه اتفاقی افتاد ؟
romangram.com | @romangram_com