#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_286


سریع گفت :

هیرا _ چشم چشم ... من برم دوستت دارم خداحافظ .

من _ منم دوستت دارم ... خداحافظ .

قطع کردم و رفتم سر وقت کمد ... خوب شد چند دست لباس گرفتم ...

لباس ساتن مشکی رو با کت چرم قرمز روش در آوردم ... شلوار تنگ و ساتن مشکی و ست لباس در آوردم ... نشستم جلوی آیینه و مشغول آرایش شدم .

خط چشم کشیدم و ریمل و رژ قرمز ... موهام و شونه کردم و فرقش و باز کردم و از بغل بافتمش ... روسری ساتن و مشکی با طرح های ظریف قرمز و برداشتم .

تمام لباسا رو تنم کردم و صندل قرمزم و پام کردم ... کیفم و هم برداشتم و از خونه زدم بیرون ... اگه من میشام که شما رو از رو می برم !

زنگ و زدم و بعد از باز کردم وارد شدم ... جشن شروع شده بود تقریبا ... داخل شدم و به همه سلام کردم ... سهراب و سایه دوییدن سمتم و کلی خوشامد گفتن ... انگار اینا صاحب مجلسن ... نگاهم به آرمان افتاد که نگاهش رو من بود ... اخم کردم و فقط جواب سلامش و دادم !

امیر با خوشحالی اومد سمتم و بغلم کرد که خیلی ریلکس تبریک گفتم ... به جرات می تونم بگم هردوتاشون خوشگل شده بودن و نفس گیر !

آریزونا با نگاه شرمساری نگاهم کرد و با لحن آرومی گفت :

آریزونا _ خیلی خوش اومدی !

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

من _ ممنون !

و بعد از کنارشون رد شدم و رفتم نشستم کنار تینا و الیزا !

موقعی انتظار احترام داشته باشه که احترام هم بذاره بی تربیت !

مشغول صحبت کردن بودیم که بالاخره هیرا هم اومد ... با امیر خوب برخورد کرد ولی با آریزونا خیلی سرد ! آریزونا دیگه به عینه پکر شده بود .

هیرا اومد پیش من نشست و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من ... تمام مدت بچه ها وسط بودن ولی من فقط با لبخند نظاره گرشون بودم ... حتی دیگه روسریم و هم در نیاوردم ... تازه آقا هیرا به رژ لبم هم گیر داد و به زور کمرنگش کرد ...

بازوی هیرا رو گرفته بودم و با بچه ها حرف می زدم که یهو ... یهو یه درد بدی توی بدنم پیچید ... سعی کردم نادیدش بگیرم ... ولی اخمام رفت توی هم ... رو کردم طرف آریزونا و گفتم :

من _ ما هنوز می تونیـ ... اوهـــو !


romangram.com | @romangram_com