#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_283

من _ وای خیلی خوابم میاد ، شب بخیر !

خندید و در و بست و دنبالم راه افتاد ... لباسام و در آوردم و با همون وضعیت رفتم توی رخت خواب و پتو رو تا گردن کشیدم ... هیرا چراغ ها رو خاموش کرد و اومد کنارم دراز کشید ... ب*و*سه ای به پیشونیم زد و گفت :

هیرا _ کی تموم میشه ؟

لبخند تلخی زدم و الکی خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ ان شاءالله به زودی ، خوب دیگه بخوابیم !

رفت زیر پتو و با خنده گفتم :

من _ کجا رفتی ؟

سرش و گذاشت روی شکمم و گفت :

هیرا _ پسر بابا ، داری صدام و می شنوی دیگه پدر سوخته ؟ اوهوم بهت بگم که حواست و جمع کن و مثل بابات غیرتی شو ... روی مادرت حساس شو و نذار کسی بهش چپ نگاه کنه !

خندیدم و گفتم :

من _ هیرا ؟ به دنیا بیاد هم می تونی بهش بگی ... بیا بالا !

!

نیشم باز شد ... ( خیلی بی تربیتن ... جون شما خیلی سعی دارم جلوشون و بگیرم دیگه زن و شوهری هم حدی داره ... والا )

خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ دیگه بخوابیم هوم ؟

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ باشه عشقم !

رفتم تو بغلش و چشمام و بستم !

خدایا شکرت .

*****

romangram.com | @romangram_com