#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_267
داد زدم :
من _ حــرف نزن !
دندونای نیشم به لبم خورد ... دست کشیدم بهشون و گفتم :
من _ تشنم !
توی کیفم و گشتم ولی چیزی نبود ... لعنتی یادم رفت بطری خونم و بیارم .
سایه تمام مدت به حرکت های من خیره شده بود ...
سایه _ میشا اگه می خوای خون منـ....
یه جوری نگاهش کردم که لال شد ... امیر تک زنگ زد و سریع بلند شدم ... سایه هم بلند شد ... عینکم و در آوردم و به چشمام زدم و دستم و گذاشتم روی دهنم !
با قدم های تند از دانشگاه خارج شدم و سایه هم پشت سرم بود .
تا ماشین امیر دیدیم ، سایه سریع گفت :
سایه _ من رفتم ، دوستم منتظرمه ... خداحافظ
سرم و تکون دادم و سوار ماشین امیر شدم ... عینکم و درآوردم که با تعجب گفت :
من _ چته ؟
دستام و آوردم بالا و گفتم :
من _ فقط من و ببر خونمون ، کارت دارم امیر !
سریع راه افتاد و تا اون جا خدا می دونه چقدر درد و تشنگی تحمل کردم ... با سرعت وارد خونه شدم و حمله بردم سر خون های ذخیرمون !
وقتی قشنگ سیراب شدم ، نفس عمیقی کشیدم و نشستم روبه روی امیر روی مبل .
بهش زل زدم ... چشماش شرمنده بود .
امیر _ من واقعا ...
خیلی سرد گفتم :
romangram.com | @romangram_com