#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_261
لبخندی زد و آروم گفت :
هیرا _ چشم ، هرچی شما بگی .
رونالد نشست کنار تینا و گفت :
رونالد _ چیشده ؟
تینا ماجرا رو براش گفت و از اون جایی که رونالد یه آدم فوق العاده زن زلیلیه سریع قبول کرد و باعث شد ما بخندیم !
امیر نشست وسط پذیرایی و داد زد :
امیر _ همه ساکت ، هیـس ! هوی الاغا ؟
به دستش که طرف دیوید و میسن بود نگاه کردیم و سریع خندیدیم !
امیر _ ای خدا ، ساکت می خوام یه چیزی بگم .
کنجکاو خیره شدم بهش ... کم کم بچه ها هم خندشون و تموم کردن و زل زدن به امیر ... امیر آب دهنش و قورت داد و گفت :
امیر _ من می خوام ازدواج کنم !
با چشمای گشاد بهش خیره شدیم ؛
امیر _ البته نه با یه انسان ... با ... با !
آدام سریع گفت :
آدام _ جونت در آد بگو دیگه !
امیر دوباره آب گلوش و قورت داد و گفت :
امیر _ با آ ... آریزونا !
همه با هم جیغ زدیم :
_ چــی ؟
آریزونا سرش و انداخته بود پایین و امیر هم ، همینطور !
romangram.com | @romangram_com