#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_252


هنوزم من و فراموش نکرده ؟ سه ساله گذشته .

هیرا نشست کنارم و دستش و دورم حلقه کرد ...

هیرا _ عروسکم چرا اخم کرده ؟

من _ هوم ؟ هیچی ... داشتم فکر می کردم !

خواست حرف بزنه که سیدنی داد زد :

سیدنی _ غــــذا حاضره !

بلندشدیم و به سمت پذیرایی رفتیم ... از اون جایی که ما میز ناهار خوری بزرگ نداشتیم برای همین مجبوری روی زمین نشستیم ... ولی قبلش امیر یه پشتی داد که گذاشتم پشتم !

من _ فدات شم داداشی .

چشمکی بهم زد و نشست سر سفره ... همه مشغول بگو بخند بودیم و از اینکه بالاخره از شر اون همه دردسر خلاص شدیم خوشحال بودیم ... ولی فقط یه چیزی بود که دلم نمی خواست موضوعش شادی دوستانم و بگیره .

بارداری من !

*****

آخرین عوقم و زدم و خونی که از دهنم در اومده بود و کامل تف کردم بیرون ... به صورتم آب زدم و از دستشویی زدم بیرون ... آقای شکوهی با دیدن وضع من گفت :

شکوهی _ خانم فرهمند ، اگه بخواید بهتون مرخصی میدم ... سخته براتون بنده خدا !

لبخندی زدم و گفتم :

من _ نه آقای شکوهی ، دیگه پایان ترمه و همش چند روز دیگه نمونده تا امتحانا ، گناه دارن این بچه ها ... ان شاءالله بعد امتحانا دیگه مرخصی می گیرم !

لبخندی زد و گفت :

شکوهی _ هر جور خودتون صلاح می دونین !

لبخندی بهش زدم و سرم و تکون دادم و سریع وارد کلاس شدم ...

آرمان و سهراب با نیش باز داشتن با یکی بحث می کردن ... وای از دست اینا !


romangram.com | @romangram_com