#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_236


من _ همتون و پوشش میدم ... به محض اینکه برگشت باید بهش حمله کنیم !

الانم بیکار نشینید ... بلند شید تمرین کنید ! اینجا جای امنیه

بدون اعتراض همشون بلند شدن و مشغول شدن ... به سمت هیرا رفتم .

من _ هیرا واقعا متاسفم !

بدون اینکه نگام کنه گفت :

هیرا _ ارزش خودم و فهمیدم ... بس کن !

خواست بره که محکم نگهش داشتم ... برگشت ولی نگاهم نکرد .

من _ نگام کن !

نگاهم نکرد ... با صدای بلند تری گفتم :

من _ نگام نکنی باور کن یه بلایی سر خودم میارم ... می دونی که چقدر کله خرابم ؟

بالاخره نگاهم کرد ... دستام وگذاشتم دوطرف صورتش و گفتم :

من _ باور کن لعنتی ... اون لحظه به یاد هیچی نبودم ... خون جلوی چشمام و گرفته بود می فهمی ؟ هیرا درکم کن !

آروم گفت :

هیرا _ توچی ؟ من و درک می کنی ؟

من _ آره ... به خدا که آره ، هیرا من خیلی اذیتت کردم ولی حال و روز من و این چند وقت دیدی که بی مرام ! من و می بخشی ؟

دلخور گفت :

هیرا _ موضوع ساده ای نیست .

دستام شل شد و صورتش و رها کردم ... مات نگاهش کردم و گفتم :

من _ که اینطور !


romangram.com | @romangram_com